|
اشک آن نیست که ازدیده گریان بچکد ... اشک آن است که ازقلب پریشان بچکد
|
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد
لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد
روی ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا
چرا از اون وره ابرا دیگه بیرون نمیاد
نیتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف
عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد
منو کشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه...
چرا از این دل دیوونه یه کم خون نمیاد
مگه تو بی خبری موهامو پریشون میکنم
دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد
دلت از بس که سفیده و لطیفه مثل برف
از خجالت توبرفی تو زمستون نمیاد
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود
تو اومدی..........
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود
تو اومدی..........
درا رو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمیاد
صدای بارون قشنگه به شیشه که میخوره
اما با غم نجیب روی ناودون نمیاد
دو سه بار واست نوشتم مثل آینه میمونی
تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد
عمری اسیرتم اسیر اون چشمای ناز
یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمیاد
نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنیم
هیچ کسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد
زندگی بازی شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد
گاهی وقتا اونقدر آب و هوام ابری میشه
که قد اشکای من از رود کارون نمیاد
گاهی با خودم میگم شاید میخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمیاد
اون که برای دیدنش ستاره میشمری اهل نازه
پس با یه خواهش آسون نمیاد
توی نامه آخری کلی دلیل آورده بود
مثلا چون تشنه ان یاس های گلدون نمیاد
لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد
لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد......
اومدم بگم دل کوچولو........خیلی وقته عاشقه....
عاشق کی؟عاشق فردی به نام علیرضا.........آره
همون علیرضای خودمونه.......هشت بهشتیه.........آره درست فهمیدی....
من دوسش دارم ......نمیدونم چرا اومدم و اینارو این جا میگم.......
واسه اینه که دلتنگم.....نگرانم.......
نمیدونم.......بعد از مدتها این راز رو بر ملا کردم.........شاید کار درستی نکردم اما...........
دیگه گفتم و همه چی مشخصه.
علیرضا اینو به تو میگم.......اول که امیدوارم منو ببخشی
اما...........
اینو بدون خیلی دوست دارم.
![]()
![]()
![]()