|
اشک آن نیست که ازدیده گریان بچکد ... اشک آن است که ازقلب پریشان بچکد
|
سوگند جاودانه ....................
می خواهم امروز تو را سوگند بدهم . سوگند به تمام این ابرها ...ابرهایی که لحظه دور شدنت از من آرام گریه
می کنند نه شاید ابر کم باشد تو را سوگند میدهم به ماه که پدر آسمان تاریک شب است و وقتی شب از ظلمت
خود گله می کند ماه مثل یک پدر مهربان به او دلگرمی می دهد.
نه بازهم کم گفتم من تو را سوگند می دهم به آن چیزی که معشوق من و تو رسولش را برای اولین بار به آن
سوگند داد.....بله قسم به قلم که نگارنده ی سرنوشت همه ماست و خدا با آن نوشت آن چیزی را که من و تو
نمی توانستیم بر زبان آوریم.
آری به قلم که شاید اگر نبود هیچ آدمی نبود .
راز هستی همین است..................
یک چیز به این کوچکی که نقاش من و تو نگارنده سرنوشت من و توست و شاید به خاطر همین خداوند متعال
با آن همه بزرگی و عظمت رسولش را به آن قسم داد و حال من تو را قسم می دهم به قلم و آن وقت با نجوایی
آرام طوری که تمام کهکشان ها بشنوند به تو می گویم:
نگاه کن ................
با من بمان............